ناگفته ها

سال نو همگی شما دوستان عزیزم مبارک باشه.

امیدوارم سالی خوب و پرنشاط داشته باشید

 

یادت باشد

دلت که شکست ، سرت را بگیری بالا
 
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش...

حواست باشد ؛

دل شکسته ، گوشه‌هایش تیز است.

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین،

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود...

صبور باش و ساکت..... 
 
بغضت را پنهان کن،
 
رنجت را پنهان تر...
 

معلم یک کودکستان به بچه‌های کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازی کند. او به آن‌ها گفت که 

 

فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم‌هایی که از آن‌ها بدشان می‌آید،

 

سیب‌زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌های پلاستیکی به کودکستان

 

آمدند. در کیسه بعضی‌ها ۲ بعضی‌ها ۳،و بعضی‌ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه‌ها گفت تا یک

 

هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

 

روز‌ها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه‌ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب‌زمینی‌های

 

گندیده. به علاوه،آن‌هایی که سیب‌زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

 

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلم از بچه‌ها

 

پرسید:«از اینکه یک هفته سیب زمینی‌ها را با خود حمل می‌کردید چه احساسی داشتید؟»

 

بچه‌ها از اینکه مجبور بودند، سیب‌زمینی‌های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت

 

داشتند.آن‌گاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:«کینه آدم‌هایی که

 

در دل دارید و همه جا با خود می‌برید نیز چنین حالتی دارد. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد

 

می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود می‌برید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای

 

یک هفته نتوانستید تحمل کنید، پس چطور می‌خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود

 

تحمل کنید؟»

 

 

منبع:setare.com

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر

چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک

نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق

پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم

تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا

چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست

دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا

جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو

جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا

 

عطار

طبیعی است که تا به حال اسم کشور ((لانگ لانگ)) به گوش تان نخورده است.

راستش را بخواهید به گوش من هم نخورده بود تا آن روزی که با ((لانگ رای بای)) آشنا شدم.اسم

لانگ رای بای را اول بار از یک ایستگاه محلی رادیو و در یک بازی قدیمی موسوم به ((پول را بردار و

فرار کن)) شنیدم.

بعد ها فهمیدم اسم واقعی اش این نیست.یعنی توی شناسنامه اش

نوشته بودند:((رامین بهروز)). و اگر دروغ نگویم به مرور زمان وقتی با کشور ((لانگ لانگ))

آشنا شدم،فهمیدم که ((رامین بهروز)) همان ((لانگ رای بای)) است.از آن روز با ترس به رونامه

های یومیه نزدیک می شوم و اسامی مختلسین و متمردین را می خوانم. ((الف.یا)) ، آقای

((ب.جیم.دال))، فردی موسوم به ((میم.الف.نون)) و از این دست.

هر کدام از اینها می توانند از شهروندان ((لانگ لانگ))باشند که با زرنگی زیر آبی رفتند و

توانستند وارد کشور ما بشوند.کشور ((لانگ لانگ))جایی توی ابرها بود یا آن ور آب ها.

شاید هم زیر زمین بود.هرچه کوشیدم جغرافیای ((لانگ لانگ)) را بدانم،چیزی دستگیرم نشد.

((لانگ رای بای))از نشانی ((لانگ لانگ))مثل یک پدیده مقدس صیانت می کرد.

با نشانی هایی که می داد به عقل جن هم نمی رسید که ((لانگ لانگ))کجاست.

مثلا می گفت:در ((لانگ لانگ))همیشه شب است.به همین دلیل آن جا نورانی ترین کشور عالم 

است و میلیارد ها چراغ،شبانه روزی در آن روشن است و لانگ لانگ را مثل یک تکه الماس تراش

خورده روشن کرده اند،یا:در لانگ لانگ موش های بالداری وجود دارد که غذایشان گوش گربه

هاست.مردم لانگ با بوی پول می خوابند،با بوی پول بیدار می شوند،با بوی پول به تخت خواب

می روند و با بوی پول زاد و ولد می کنند.آنها پول را بو می کشند و اگر حتی توی سوراخ

موش بالدار پنهان شده باشد آن را می یابند و بیرون می کشند.در لانگ لانگ هر چیزی شماره

مخصوصی دارد و میتوان آن را خرید یا فروخت.

به همین خاطر بازار مزایدات و مناقصات و حراجی ها،همیشه گرم است.فقط کافی است

گذران به یکی از این بازار ها بیفتد آن وقت تا لباس های زیرتان را شماره میگذارند و می فروشند.

من با ((لانگ رای بای)) در یکی از همین حراجی ها آشنا شدم.((لانگ رای بای))می گفت:هر جا

حراجی باشد آنجا ((لانگ لانگ))است.

همین جملات است که نمی گذارد لانگ لانگ جغرافیای مشخصی داشته باشد.شاید هم

((لانگ رای بای))چیزی را از من پنهان می کرد.

به هرحال یکی بود یکی نبود حراجی شنبه عصر بود و بلوار هنرستان و سه آیتم با شماره های

069029،094181،04913.مدیر حراجی زنی بود کوتاه قد با موهای حلقه حلقه که روی صورتش

ریخته بودند و تاجی از ستاره های آسمان بر سر داشت.

پیش از آنکه برود پشت تریبون در حالی که با خودکاری پشت گوشش را می خاراند،سرش را

جلو آورد و از من پرسید:پسر درزی تو باغچه ریحان چند است؟گفتم:دختر پادشاه ستاره های

آسمان چند است؟چوب حراج را برداشت و با لحنی هیجان انگیز گفت:امروز یکی از نادر ترین

حراج های سال را برگزار می کنیم.

سه آیتم 04913،069029،094181.آیتم اول094181 تصویری که روی پرده می بینید((شرافت

اجدادی))این آقاست و با دست به من اشاره کرد.می دانستم که باید لبخند بزنم.لبخند زدم.

ادامه داد:شرافت اجدادی از آن چیز هایی نیست که خرید و فروش بشود.آن هم در جهانی که

دیگر از این نوع وجود ندارد.این فقره قدمتی باستانی دادرد.در واقع یک پدیده موزه ای است و از

هفتاد پشت گذر کرده تا اینجا رسیده.حراج را با 50هزار شروع می کنیم.

سرانجام شرافتم را به قیمت 950 هزارتا فروختند.مدیر حراجی گفت:آقای ((لانگ رای بای))خرید

خوب و موفقی کرده اید.وقتی دختر نوجوانی بودم از این فقره زیاد بود و خیلی به فروش

می رسید.اما امروزه بدل به جنسی نایاب و نادر شده است.انگار همه شان در یک اپیدمی نابود

شده اند و بعد از آن زنجیره ی ژنی آدم ها تصمیم گرفته تا این مورد کهنسال را حذف کند.

((لانگ رای بای))که از خرید یک جعبه شرافت اجدادی شادمان بود.گفت:بله بله.

سال گذشته نیز یک جعبه شجاعت را از کهنه سربازی هشتاد و دو ساله خریدم.این دو

در کنار هم مجموعه بی نظیری را تشکیل می دهند.

باران می آمد.بیرون از مغازه حراجی منتظر بودم تا  ((لانگ رای بای))بیاید.

وقتی از مغازه حراجی بیرون آمد،روی شانه اش زدم.برگشت.پرسیدم:می خواهی با یک جعبه

شرافت اجدادی چه کنی؟؟

گفت:هیچ کاری نمی کنم.

پرسیدم:چرا خریدی اش؟

گفت:زیبا بود و به درد نخور.

کمی مکث کرد.بعد به آرامی گفت:من جمع کننده چیز های زیبا و بدرد نخورم.

این سرآغاز آشنایی من با رامین بهروز بود.دوستی ما عمیق و عمیق تر شد.ماه ها بعد یکبار

دیگر از او پرسیدم:چرا چیز های زیبا و به درد نخور را می خری؟؟

گفت:در کشور من،کشور واقعی من،این جور چیزها به هم نمی رسد.

_چی؟کشور؟

_اسم کشور واقعی من لانگ لانگ است.

از آن روز تا امروز،ساعت ها و ساعت ها درباره ((لانگ لانگ))حرف زده ایم.مثلا فهمیدم

خرچنگ های آنجا به جای دو بازو،سه بازو دارند.پارکومتر هایش با سکه های آتشین کار

می کنند و اغلب آدم هایش در خانه-ماشین ها زندگی می کنند.اغلب خانه هارا روی

اتوموبیل ها ساخته اند.مردم خانه هایشان را با خود به هرجا که می خواهند می برند.در

((لانگ لانگ))هیچ کس به هیچ جا تعلق ندارد.

همه چیز در حال حرکت است و در این حرکت دایمی و سرسام آور،مردم به دنبال

سرمایه موهومند.سرمایه انگیزه ای فلسفی و دلرباست تا بتوانند با استفاده از آن به

سرنوشت جهان بیندیشند.مردم لانگ لانگ آدم را به یاد سفر های سندباد بحری می اندازند.

به همان اندازه عجیب و ترسناکند.در واقع موجودات زیادی در آن سرزمین زنگی نمی کنند.

((لانگ رای بای)) می گفت:چند سال پیش یک زیست شناس جوان دسته بندی موجزی از

موجودات آن جا ارایه داد که به تایید کمیته ی علم و آداب رسید.

گروه جمادات شامل:آب،خاک،آتش،هوا،نور،،تاریکی و بانگ ها.

گروه گیاهان شامل:درخت،چمن،حشره خوارهای ریشه دار و قاصدک ها.

گروه جانوران شامل:موش های بالدار،گوش گربه ها،حشرات،خرچنگ ها،چهارپایان یکی دو

تا سگ و روباه.

گروه آدمیان شامل:تجار،پول ساز ها،پول بو کن ها،پول دزد کن ها و پول پلیس ها.

پرسیدم:من در کشور تو جز کدام گروه محسوب می شوم؟

خندید و گفت:گوش گربه ها.

با حیرت گفتم:یعنی جز گروه جانوران؟

_بله.

و ادامه داد:ما میسیونر های از جان گذشته ای هستیم.آمده ایم تا شمارا ارتقا بدهیم.

می خواهیم شرایط ورود به لانگ لانگ را درک کنید.هر آدمی که شهروند لانگ لانگ نباشد

جز گروه جانوران است.یا گیاه است یا جماد.

گفت و گوی مان کم کم داشت فلسفی می شد که اتوبوس ساعت 7 جلوی پارک ایستاد.

باید می رفتم دنبال دخترم.همیشه گفت و گو های ما نا تمام می ماند.برای همین هیچ وقت

نتوانستم از او بپرسم:بهشتی که از آن سخن می گوید کجاست؟

اما روزی در کتابی باستانی به مطلبی برخوردم که می توانست به درستی درباره لانگ لانگ 

صدق کند:((و سرزمینی پنهان در ابر های مه آلود است که چهار غول بخل،آز،کینه و

اندوه از آن پاسداری می کنند.پریزادان شیرین کار در آسمانش به پرواز در می آیند و از دل

هر ذره نوری به سوی تاریکی روان است

و آنجا پایان زمان است در سرزمینی که تمام دولت انسان برابر سپاه خداوند ایستاده است.

 

هادی تقی زاده

 

منبع:ماهنامه هنر و ادبیات تجربه

روز بعد،هنگام طلوع آفتاب،اسقف در باغ قدم می زد که خانم ماگلوار سراسیمه و دوان دوان به طرف

او آمد و داد زد:((عالی جناب،عالی جناب!عالی جناب می دانند که سبد نقره کجاست؟))

_بله

_خداروشکر.چون من پیدایش نکردم.

اسقف که چند دقیقه پیش سبد ظروف نقره را در باغچه پیدا کرده بود،آن را به خانم ماگلوار داد

و گفت:((بفرمایید این جاست.))

خانم ماگلوار گفت:((اما اینکه خالی است.پس ظروف نقره کو؟))

_پس مشکل شما ظروف نقره است.نه،نمی دانم کجاست.

خانم ماگلوار گفت:((خدای من!آن هارا دزدیده اند،همان مردی که دیشب آمد اینجا ظرف هارا 

دزدیده.))به طرف نمازخانه دوید و دوباره دوان دوان پیش اسقف برگشت و داد زد:((آقا،آن مرد

رفته.ظروف نقره،ظروف نقره را دزدیده!بیش تر ظروف نقره را دزدیده!حالا عالی جناب می خواهند

توی چی غذا بخورند؟))

اسقف تعجب کرد.پرسید:((چه طور،مگر بشقاب های قلعی یا رویی نداریم؟))

_آن ها بو می دهند.

_پس در ظرف های چوبی غذا می خوریم.

چند دقیقه بعد،آنها سر همان میز دیشب،صبحانه شان را خوردند.موقع صبحانه،خانم ماگلوار

گفت:((باز هم جای شکرش باقی است که فقط دزدی کرده.من که هر وقت فکرش را می کنم،

مو به تنم راست می شود.))

اسقف و خواهرش می خواستند از سر میز بلند شوند که در زدند.اسقف گفت:((بفرمایید تو.))

در باز شد.سه پاسبان در حالی که یقه ی مردی را گرفته بودند،در آستانه ی در ظاهر شدند.

مرد،ژان والژان بود.

فرمانده ی پاسبان ها پیش آمد و سلام نظامی داد و گفت:((عالی جناب!))

ژان والژان گیج شد.با خود گفت:((عالی جناب؟پس این کشیش نیست))

فرمانده پاسبان ها گفت:((ساکت!ایشان عالی جناب اسقف هستند.))

اسقف فوری جلو آمد و به ژان والژان گفت:((آه شمایید؟از دیدن تان خوشحالم.

من که شمعدانی های نقره را هم بهتان داده بودم.پس چرا شمعدانی هارا نبردید؟با فروش آنها

دویست فرانک گیرتان می آمد.))

ژان والژان بهت زده به اسقف خیره شد.

فرمانده ی پاسبان ها گفت:((پس عالی جناب،این مرد راست می گفت.اما وقتی به او برخوردیم 

انگار داشت فرار می کرد.این بشقاب های نقره هم همراهش بود.))

اسقف گفت:((من که به شما گفتم،این هارا خودم به او دادم.اما شما اشتباهی او را دوباره به

اینجا برگردانده اید.))

فرمانده ی پاسبان ها گفت:((بسیار خب،پس ما آزادش می کنیم.))

اسقف شمعدانی هارا از روی پیش بخاری برداشت و به ژان والژان گفت:((خب،دوست من 

قبل از اینکه بروید،این دوتا شمعدان را هم با خودتان ببرید.))

ژان والژان در حالی که سرتا پا می لرزید،شمعدانی هارا گرفت.

اسقف گفت:((خب،حالا به سلامت بروید.راستی دوست من،اگر این بار آمدید،لازم نیست از 

طرف باغ بیایید. در خانه همیشه باز است.))

فرمانده ی پاسبان ها گفت:((عالی جناب اجازه مرخصی می دهند؟))

اسقف گفت:((بله،بفرمایید بروید.))و پاسبان ها رفتند.

ژان والژان حس کرد الان ممکن است که غش کند.اسقف به او نزدیک شد و آهسته 

گفت:((یادتان نرود که به من قول می دهید از این ظروف استفاده کنید و آدم درستکاری شوید.

ژان والژان،برادرم،شما دیگر به بدی تعلق ندارید.من روح شما را خریدم.افکار پلید را از آن پاک و

به خدا اهدا کردم.))

 

*مشخصات کتاب

 

 

انتشارات

نشر افق

مترجم

محسن سلیمانی

مولف

ویکتور هوگو

سال انتشار

1388

تعداد صفحات

424صفحه

شابک

۷-۵۳۴-۳۶۹-۹۶۴-۹۷۸

قطع

جیبی

وقتی از آستانه ی پنجاه سالگیم گذشت.

فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود!

هر چه برایم ارزش بود کم ارزش شد.

حالا میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی، چیزی بهتر از لحظه حال، با اهمیت‌تر از شادی نیست.

حالا میفهمم دستاوردهایم معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از

دست دادم نیستند.

حالا میفهمم استرس، تشویش، دلهره، ترس آزمون کنکور و استخدام، ترس نتیجه، اضطراب

سربازی،ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهره ی تنهایی، نگرانی از غربت، غصه های عصر

جمعه، اول مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری و.. هرگز نه ماندگار بودند

نه ارزش لحظه های هدر رفته ام را داشتند. 

حالا میفهمم یک کبد سالم چند برابر لیسانسم ارزشمند است. 

کلیه هایم از تمامی کارهایم، دیسک کمرم از متراژ خانه، تراکم استخوانم از غروب های جمعه،

روحم از تمام نگرانیهایم، زمانم از همه ی ناشناخته‌های آینده های نیامده ام، شادیم از تمام لحظه

های عبوسم،

امیدم از همه ی یاس هایم با ارزش تر بودند. 

حالا میفهمم چقدر موهایم قیمتی بودند... 

و چقدر یک ثانیه بیشتر کنار فرزندم زنده بمانم ارزش تمام شغل های دنیا را دارد. 

یقین دارم آدم هایی که به معنی تمام قدر لحظه های بودنشان را میفهمند با غبار غم و

تردید و غصه و ترس و چه شودها زندگی شان را حرام نکردند.

در حال، ماندند و ذهن شان را خالی، حسشان را چون ابر در حرکت، روحشان را با آموزه های

درست و حقیقی تزیین و اندیشه هایشان را آزاد و تخیل شان را سرشار میکنند.

به معنی حقیقی کلمه زنده اند،

زندگی میکنند و به معنی واقعی کلمه در آرامش میمیرند:  

سرخوش، همچون فصلی از زندگی، 

جزیی از زندگی و در مسیر  زندگی...

هیچگاه به دنبال خبرهای بد و حرفهای اعصاب خُردی نباشید. چون تمومی نداره.

دنبال شادی باشید.بذارید ذهنتون نفس بکشه 

 

منبع:beytoote.com

پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی

بپیماید.به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی

چیزی بگوید،سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه

دادن به پرندگان بود.پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم

احساس گرسنگی می کرد.پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد.

پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آن ها تمام

بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک

شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد،چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش

پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت،

مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر

می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر

خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

 

پائولو کوئیلو

 

پائولو کوئیلو، نویسنده ی مشهور برزیلی ، یکی از افرادی است که در زمینه ی داستان کوتاه (داستانک)

کارهای بسیاری انجام داده است .رمان‌های او بین مردم عامه در کشورهای مختلف دنیا پرطرفدار است.

او از سال ۲۰۰۷ سفیر صلح سازمان ملل در موضوع فقر و گفتگوی بین فرهنگی می باشد.از آثار این

نویسنده می توان به کیمیاگر ، خاطرات یک مُغ ،بریدا،نامه های عاشقانه ی یک پیامبر ،و ... نام برد .پائولو

کوئیلو یکی از افرادی است که در زمینه داستان کوتاه(داستانک)کار های بسیاری انجام داده است.رمان

های او بین مردم عامه در کشور های مختلف دنیا پر طرفدار است

در را زد و وارد اتاق شد.مدیر یکی از بخشهای دیگر موسسه بود.یک فرم

 

استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصر،فرم را داد

 

دست من و گفت:((نگاه کن این چه جالبه!)).کمی بالا و پایین فرم را ورنداز کردم.

 

به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه 

 

کرده بود.

 

پرسیدم:((چیش جالبه؟؟))گفت:((مشخصات فردیاش رو ببین!))شروع کردم به زیر

 

لب خواندن مشخصات فردی...نام...نام خانوادگی...تا رسیدم به آنجا که بود"فرزند:..."،

 

دیدم جلویش نوشته:"رضا و پروین".چند لحظه مکث کردم...؛مکث مرا که دید،لبخندی

 

زد و گفت:"ببین،من هم به همین جا که رسیدم،مثل تو مکث کردم،بعدش به خانم

 

متقاضی گفتم:"چه جالب!...دو تا اسم نوشته اید."

 

صدایش را صاف کرد و جواب داد:((انتظار داشتید یک اسم بنویسم؟خب...من فرزند

 

دو نفر هستم نه فرزند یک نفر!"

 

چند لحظه به فکر فرو رفتم.به یاد آوردم که همیشه هنگام پر کردن فرم ها،بدون

 

مکث و اتوماتیک جلوی قسمت"فرزند:..."فقط یک اسم می نوشتم:"علی"!چطور

 

تا به حال به چنین چیزی فکر نکرده بودم؟

 

چقدر واضح بود این،و هم،چقدر مغفول!حس عجیبی پیدا کردم.یک ملغمه ای بود از

 

تعجب،غافلگیر شدن،حس بعد از یک کشف مهم و تامل برانگیز...و کمی که زمان

 

می گذشت،مقداری هم عصبانیت...

 

عصبانیت از دست خودم.چطور از چیزی تا این حد بدیهی،این همه سال غافل بوده ام؟

گاهی وقت ها دلت می خواهد با یکی مهربان باشی،

دوستش بداری و برایش چای بریزی.

گاهی وقت ها،دلت می خواهد یکی را صدا کنی،

بگویی سلام،می آیی قدم بزنیم...؟!

گاهی وقت ها دلت می خواهد یکی را ببینی،

شب بروی خانه بنشینی،فکر کنی و کمی برایش بنویسی...

گاهی وقت ها،آدم چه چیزهای ساده ای را ندارد...!!

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 2
کل بازدیدها : 16