من با خدا غذا خوردم

پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند، او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی

بپیماید.به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی

چیزی بگوید،سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏ تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که در حال دانه

دادن به پرندگان بود.پیش او رفت و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم

احساس گرسنگی می کرد.پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد.

پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آن ها تمام

بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند، بی آنکه کلمه‏ ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک

شد، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد،چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش

پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرک به خانه برگشت،

مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجا بودی؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر

می رسید، جواب داد: پیش خدا! پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر

خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!

 

پائولو کوئیلو

 

پائولو کوئیلو، نویسنده ی مشهور برزیلی ، یکی از افرادی است که در زمینه ی داستان کوتاه (داستانک)

کارهای بسیاری انجام داده است .رمان‌های او بین مردم عامه در کشورهای مختلف دنیا پرطرفدار است.

او از سال ۲۰۰۷ سفیر صلح سازمان ملل در موضوع فقر و گفتگوی بین فرهنگی می باشد.از آثار این

نویسنده می توان به کیمیاگر ، خاطرات یک مُغ ،بریدا،نامه های عاشقانه ی یک پیامبر ،و ... نام برد .پائولو

کوئیلو یکی از افرادی است که در زمینه داستان کوتاه(داستانک)کار های بسیاری انجام داده است.رمان

های او بین مردم عامه در کشور های مختلف دنیا پر طرفدار است

ارسال دیدگاه برای این مطلب
آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 2
کل بازدیدها : 8