قسمتی تاثیرگذار از کتاب بی نوایان

روز بعد،هنگام طلوع آفتاب،اسقف در باغ قدم می زد که خانم ماگلوار سراسیمه و دوان دوان به طرف

او آمد و داد زد:((عالی جناب،عالی جناب!عالی جناب می دانند که سبد نقره کجاست؟))

_بله

_خداروشکر.چون من پیدایش نکردم.

اسقف که چند دقیقه پیش سبد ظروف نقره را در باغچه پیدا کرده بود،آن را به خانم ماگلوار داد

و گفت:((بفرمایید این جاست.))

خانم ماگلوار گفت:((اما اینکه خالی است.پس ظروف نقره کو؟))

_پس مشکل شما ظروف نقره است.نه،نمی دانم کجاست.

خانم ماگلوار گفت:((خدای من!آن هارا دزدیده اند،همان مردی که دیشب آمد اینجا ظرف هارا 

دزدیده.))به طرف نمازخانه دوید و دوباره دوان دوان پیش اسقف برگشت و داد زد:((آقا،آن مرد

رفته.ظروف نقره،ظروف نقره را دزدیده!بیش تر ظروف نقره را دزدیده!حالا عالی جناب می خواهند

توی چی غذا بخورند؟))

اسقف تعجب کرد.پرسید:((چه طور،مگر بشقاب های قلعی یا رویی نداریم؟))

_آن ها بو می دهند.

_پس در ظرف های چوبی غذا می خوریم.

چند دقیقه بعد،آنها سر همان میز دیشب،صبحانه شان را خوردند.موقع صبحانه،خانم ماگلوار

گفت:((باز هم جای شکرش باقی است که فقط دزدی کرده.من که هر وقت فکرش را می کنم،

مو به تنم راست می شود.))

اسقف و خواهرش می خواستند از سر میز بلند شوند که در زدند.اسقف گفت:((بفرمایید تو.))

در باز شد.سه پاسبان در حالی که یقه ی مردی را گرفته بودند،در آستانه ی در ظاهر شدند.

مرد،ژان والژان بود.

فرمانده ی پاسبان ها پیش آمد و سلام نظامی داد و گفت:((عالی جناب!))

ژان والژان گیج شد.با خود گفت:((عالی جناب؟پس این کشیش نیست))

فرمانده پاسبان ها گفت:((ساکت!ایشان عالی جناب اسقف هستند.))

اسقف فوری جلو آمد و به ژان والژان گفت:((آه شمایید؟از دیدن تان خوشحالم.

من که شمعدانی های نقره را هم بهتان داده بودم.پس چرا شمعدانی هارا نبردید؟با فروش آنها

دویست فرانک گیرتان می آمد.))

ژان والژان بهت زده به اسقف خیره شد.

فرمانده ی پاسبان ها گفت:((پس عالی جناب،این مرد راست می گفت.اما وقتی به او برخوردیم 

انگار داشت فرار می کرد.این بشقاب های نقره هم همراهش بود.))

اسقف گفت:((من که به شما گفتم،این هارا خودم به او دادم.اما شما اشتباهی او را دوباره به

اینجا برگردانده اید.))

فرمانده ی پاسبان ها گفت:((بسیار خب،پس ما آزادش می کنیم.))

اسقف شمعدانی هارا از روی پیش بخاری برداشت و به ژان والژان گفت:((خب،دوست من 

قبل از اینکه بروید،این دوتا شمعدان را هم با خودتان ببرید.))

ژان والژان در حالی که سرتا پا می لرزید،شمعدانی هارا گرفت.

اسقف گفت:((خب،حالا به سلامت بروید.راستی دوست من،اگر این بار آمدید،لازم نیست از 

طرف باغ بیایید. در خانه همیشه باز است.))

فرمانده ی پاسبان ها گفت:((عالی جناب اجازه مرخصی می دهند؟))

اسقف گفت:((بله،بفرمایید بروید.))و پاسبان ها رفتند.

ژان والژان حس کرد الان ممکن است که غش کند.اسقف به او نزدیک شد و آهسته 

گفت:((یادتان نرود که به من قول می دهید از این ظروف استفاده کنید و آدم درستکاری شوید.

ژان والژان،برادرم،شما دیگر به بدی تعلق ندارید.من روح شما را خریدم.افکار پلید را از آن پاک و

به خدا اهدا کردم.))

 

*مشخصات کتاب

 

 

انتشارات

نشر افق

مترجم

محسن سلیمانی

مولف

ویکتور هوگو

سال انتشار

1388

تعداد صفحات

424صفحه

شابک

۷-۵۳۴-۳۶۹-۹۶۴-۹۷۸

قطع

جیبی

ارسال دیدگاه برای این مطلب
آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 2
کل بازدیدها : 7